تبليغاتX
توت ترانه تمشك
 

اینبار با یک غزل داغ:

ميخواهمت به وسعت دريا به نام عشق

اي جاري زلال من اي روح سر نوشت

چشمان تو حقيقت محض است اي نجيب

روياي صادقانه اي از آنچه مي نوشت

دريا ترانه اي است که از جنس پلك توست

دنيا بهانه اي كه خدايت ز سرنوشت

حالا جهان براي من از جنس ديگريست

شايد به اعتقاد دلم خاكي از بهشت

يعني بهشت ميوه اي از جنس زندگيست

وقتي مرا خدا ي من از روي تو نوشت

تو يك خيال پاك نه يك واقعيتي!

حتما تو را درون گل خام من سرشت

--

وقتي جهان شبيه اناري كه هيچ هيچ

يعني درست صبح بهاري كه هيچ هيچ

من تازه از نگاه شما زاده ميشوم

حالا منم شبيه اناري كه هيچ هيچ

من يك انار كال كه در فكر ديدنم

فكر محال ديدن ياري كه هيچ هيچ

هر روز زير سايه من رد شده است و باز

بيهوده در تلاش شكاري كه هيچ هيچ

هي پله پله از تب كالي جدا شدم

هي ذره ذره فكر نگاري كه هيچ هيچ

صبح است و در نگاه تو من دانه دانه ام

دستي برون بيار  ببر زير شانه ام

دستان تو پياله اي ست كه در حكم سرنوشت

بايد مرا چه زود رساند به خانه ام...

هي دانه دانه دانه به نوبت نشسته ام

من دانه و دهان شما آشيانه ام

من با خيال روشن چشم تو زنده ام

تو در خيال خام اناري كه هيچ هيچ

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 12:14  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

 

تک تک

            گیسوانت

                       نماد آرزوهای بلند من است که در تو خلاصه می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:58  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

سلام

با یک رباعی می آیم چون هر آمدنی بهتر از نیامدن است:

 

چون وقت طواف است تو را می پیچم

با هرچه کلاف است تو را می پیچم

تو پیچ بزرگی که نباید پیچید...

با اینکه خلاف است تو را می پیچم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 10:57  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

سلام

اینبار با یک مثنوی غزل آمدم حال تا چه قبول افتد و...

 

قلم از حنجره خاطره فریاد کشید

آتشی ساخت که بر گستره باد کشید

نم نمک دل به تکاپوی کزایی افتاد

طبع شعرم به سرش نغمه سرایی افتاد

بی خبر از همه جا مثل رباعی گفتن

غزلی ساخت چنان شعر سماعی گفتن

دل به آیین غزل شد غزلی ساخت و بعد

چشم در مثنوی چشم تو انداخت و بعد

هی نگاهش به نگاه تو گره خورد و باز

در خیالش به خیال همه پرداخت و بعد

بوی سیب و غزل و عاطفه از راه رسید

بی هوا چرت زد و قافیه را باخت و بعد

شعری از جنس غزل گفت ولی زیباتر

قدری از آبی چشمان شما دریاتر

هر چه امروز نشستیم نیامد فردا

او نشسته است بیاید نکند فرداتر

پشت این کوه یقین پشت همین کوه خدا

یک نفر هست که حتی ز تو هم تنهاتر

گرچه من خواسته بودم که نفهمی که نشد

جیف از این شعر که می شد بشود زیباتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 9:19  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

سلام

تاخیر در بروز رسانی مرا خواهید بخشید بزرگترین بهانه سفر به قونیه و شر کت در مراسم بزرگداشت مولانا بود سفری سرد و سخت همراه با شیرینی های شگرف و دوست داشتنی

با چند رباعی قدیمی بروز می کنم امید که قبول افتد:

حالا که یقین است زنم خواهی شد

مانند لباس بر تنم خواهی شد

سر بسته بگویمت که ایمان دارم

یک روز وبال گردنم خواهی شد

--------

بشکوه تر از آنکه ترا زن خوانم

زیباتر از آنکه وصله تن خوانم

آنقدر فرشته ای که... اصلا بنویس:

باید که تو را وبال گردن خوانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 18:23  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

سلام

حضور در جشنواره دفاع مقدس شيراز و همايش همسفر با پاييز كاشان هم بهانه‌‌اي بود براي ديدار دوستان شاعر و هم بهانه دير بروز شدن اين وبلاگ ديدار مجدد شاعران جوان و دوستان قديمي همچون سعيد بيابانكي عزيز/ شالبافان/ مجتبي صادقي/سعيد عاشقي/جواد زهتاب/حسين حاج هاشمي/ رضا فلاح /جواد آسمان / سودابه مهيجي/ علي‌محمد مؤدب/ مهدي فرجي/ مهدي زارعي و....

و اما توشه راه نسبتا دراز شيراز يك غزل ناتمام در استقبال از شعر دوست عزيزم محمدجوادآسمان:

اين آتشي كه دور سرت حلقه مي‌زند

تا روز رستخيز درت حلقه مي‌زند

آتش گرفته‌اي و خودت فكر مي‌كني

يك هاله نور دور سرت حلقه مي‌زند

مرداب حرفهاي قشنگي كه ساختي

همچون طناب بر كمرت حلقه مي‌زند

يك ذره از تجسم زشتي كه داشتي

يك لحظه گرد بال و پرت حلقه مي‌زند

تو داد مي‌زني كه رهايت كند ولي

محكم‌تر از هميشه برت حلقه مي‌زند

ترديد مي‌كني كه به پايش بيفتي و...

هي اشك دور چشم ترت حلقه مي‌زند

كابوس وحشتي كه در اين روزهاي سرد

اطراف جسم بي‌هنرت حلقه‌ مي‌زند

مزد حسادتي است كه در طول سال‌ها

اطراف جسم بي‌هنرت حلقه مي‌زند

ديگر مجال هيچ كلامي نمانده است

كي دست مرگ دور سرت حلقه مي‌زند؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 12:25  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

آدم وقتی روزه می شه فکر می کنه همه چیز تعطیله از جمله بروز کردن وبلاگ

با یک غزل قدیمی بروز می کنم:

زمين تا هفت نسل از گندم اين قريه نان مي‌خورد

و گندم مثل سنگي زير دندانش تكان مي‌خورد

و گندم ذره ذره قد كشيد و رفت تا جايي

كه دستانش هر از گاهي به سقف آسمان مي‌خورد

نمي‌دانم كه عيب از گندم ما بود؟! شايد هم!

كه سنگ از آسمان مي‌آمد و بر پايمان مي‌خورد

بهر حال اين زمين نفرين آدم پشت نامش بود

كه آفت مي‌رسيد و حاصلش را ناگهان مي‌خورد

--

پدر! برخيز فكر چاره كن آفت زمين را خورد

پدر خوابيده بود و داشت لبهايش تكان مي‌خورد

براي يك نفر شاعر چه فرقي مي‌كند اصلا

كه بابا گندمش را از ته يك استكان مي‌خورد

ويا مثل هميشه آسيابان مي‌رسيد از راه

پدر هم گندمش را دست مردي مهربان مي‌خورد

پدر حالا كمي هيزم كمي تا اندكي آتش

كمي از لاشه اين كشتزار نيمه جان مي‌خورد

--

تمام دلخوشي‌هامان خدا مي‌داني از اين بود

كه مهر آفرين بر جرآت ابرازمان مي‌خورد

خدا حالا فقط دست تو و دامان گندم‌ها

که دیشب داشت پهلویش به پهلوی خزان می خورد 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 10:56  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

در انتظار تو شايد نشسته تنها تو
نشسته باز بيايي شبيه رؤيا تو
تو مثل ماه نبودي دوباره برگردي
دوباره ناز بخندي به هرچه فردا تو
عجيب اينكه تو هستي هميشه سرگردان
عجيب‌تر كه تو هستي هميشه تنها ! تو...
شبيه مرد غريبي كه تازه برگشته
و باز اول شعري كه گفته‌ام تا تو...
نظر كني و ببيني چقدر مي‌خواهم
نشسته باشي اينجا كنار من يا... تو
گمان مكن كه خيالم هميشه عنابي‌است
هميشه مثل تو هستم هميشه اما تو...
چنان به خواب فرو رفته‌اي كه مي‌دانم
چه من چه آينه دريا عجيب حتي تو!!
همين كه پاي خودم را دوباره بردارم
تمام آب مجسم تمام دريا تو
-
تو آنچنان كه زمين از غروب مي‌ترسد
و مثل آينه از غير خوب مي‌ترسد
و من شبيه معما شبيه يك فنجان
اسير چاي اسير زني كه سرگردان...
ميان كوچه فقط پرسه مي‌زند با خود
و حرف مي‌زند انگار غرق رؤيا خود
-
چنان اسير تو هستم چنان بلاتكليف
كه روح در هيجان است و جان بلاتكليف
زمانه غرق تو غرق بهار غرق غزل
و باز مثل هميشه خزان بلاتكليف
تمام سعي من و شعر تازه‌ام اينكه
دوباره شعر بخواند همان بلاتكليف
و باز مثل هميشه صدا مهيا شد
بس است شاعر تنها بمان بلاتكليف!!
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 14:0  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

باید یقه پیرهن من باشی

یا وصله ناجور تن من باشی

یک لحظه بیا کنار دستم بنشین

شاید که خدا خواست زن من باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 12:27  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

 

یک عالمه نافه  ختن آوردیم

یک مرد قوی تهمتن آوردیم

می خواست به یک بهانه سرگرم شود

سرگرمی خوب مثل زن آوردیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 12:50  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  | 

سلام

پس از یک وقفه ۱۵ ماهه دوباره تصمیم گرفتم به جرگه وبلاگی ها برگردم و انشاءا... پرکار

پس با نظرات خودتون همراهم باشید.و اما یک رباعی:

مرغ است فقط عشق پریدن دارد

چون گله فقط میل چریدن دارد

داماد نمی شوم مگر روزی که

پیغام فرستند خدا زن دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 8:41  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  |